و از سخنان شیخ است که می فرمود :
نسوان را دو عقل است که اولی را بگویند و دومی را عمل کنند .
روزي به سراي شيخ مان مجرد الدين كشكول شدم . شيخ را در حياط خانه يافتم مستغرق و زير لب چيزي مي گفت . پس بماندم تا شيخ بر خويشتن شد ، پيش رفتم و وي را توقير بسيار نمودم و پرسيدم يا شيخ اين چه ذكر بود كه مي گفتي ؟ پس شيخ مرا ندا دادكه : اي صدر المتكلمين دوش در خواب روياي صادقي بر من مستولي گشت ودر آن حال مرا شعري در ذهن آمد
چون پشه پر گشت زند پيل را با همه تندي و زمختي كه اوست
ده زن اگردست دهنددست هم مي كنند از كله صد مرد پوست
چون شيخ اين شعر بر من بخواند في المجلس از دست بشدم .
روزي شيخ ما با جمعي از مريدان به كشتي نشستي و دريا رفتي . در ميانه راه كشتي به گردابي فتاد حايل و غرقه گشت وهمگان را نيز با خود به قعر دريا برد الا شيخ و مريدي كه موج آنان را به جزيره اي اندر انداخت . در آنجا قومي ايشان را به اسارت درآوردي . بزرگ آنان مر شيخ را گفت : به جنگل شويد و مرا ميوه اي آريد كه تا به حال نخورده باشمي وگرنه آن ميوه را به شما كارسازي نمايمي . پس شيخ و مريد به جنگل اندر شدند و پس از ساعتي باز آمدند . شيخ را خياري بود قلمي و مريد را خربزه اي بزرگ . رييس آنان بخنديد كه من از اين دو خورده باشم . و دستور داد تا آن ميوه ها به ايشان كار سازي كنند . نخست شيخ را آماده كارمي كردند اما شيخ مي خنديد . بزرگ آنان تعجب نمودي و پرسيد يا شيخ از چه روي خندي ؟ شيخ گفت خنده ام به مريد است كه خربزه آورده است . چون اين سخن بشنيدند جملگي را وقت خوش گشت وايشان را آزاد نمودند تا به موطن عزيمت نمايند.
روزي جمعي از مريدان بر شيخ وارد شدند يكي از ايشان كه كهتر بود مر شيخ را گفت : يا شيخ مارا حكمتي گوي . شيخ سر بر كرد و در احوال ايشان نيك نگريست و گفت : از زنها همي شويد وگرنه همي شويد . مريدان را وقت خوش گشت و جملگي از دست بشدند .
روزي شيخ ما در مجلسي نشسته بود پاي در هم كرده و چهره گشاده و در باب محاسن نسوان سخن همي مي راند . مردي بر در بود چميده و بر خويشتن مي ژكيد ، پس عنان طاقت از كف بداد و مر شيخ را آواز در داد كه يا شيخ اين كه گفتي همه در باب رحمت بود از باب ذلت هم چيزي بگوي . پس شيخ بخنديد و گفت اي خام آن جهنمي است كه خود خواهيد ديد في الحال به اين بهشت ناديده دل خوش داريد . مرد بماند و جماعت جملگي از دست بشدند .
روزي شيخ ما با جمعي از مريدان در راهي مي رفت . جماعتي از نسوان بر ايشان ظاهر گشتند كه به سمت ايشان مي آمدند . شيخ تا ايشان را بديد در پس ديواري خزيد تكيده وبر خويشتن مي لرزيد و چهار قل مي خواند تا ايشان بشدند . يكي از مريدان مر شيخ را گفت يا شيخ اين چگونه شدن بود ؟ شيخ گفت : به حق كه ايشان از ملك الموت سخت ترند ، كه او به بار عمر مي گيرد وايشان به عمر جان و مال ، و مريدان جملگي از دست بشدند.
کلمات قصار