شيخ محول الدين كشكول
اندر حكايات شيخ ما

و از سخنان شیخ است که می فرمود :

نسوان را دو عقل است که اولی را بگویند و دومی را عمل کنند .

 

?شيخ | 1385/11/16 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر

روزي به سراي شيخ مان مجرد الدين كشكول شدم . شيخ را در حياط خانه يافتم مستغرق و زير لب چيزي مي گفت . پس بماندم تا شيخ بر خويشتن شد ، پيش رفتم و وي را توقير بسيار نمودم و پرسيدم يا شيخ اين چه ذكر بود كه مي گفتي ؟ پس شيخ مرا ندا دادكه : اي صدر المتكلمين دوش در خواب روياي صادقي بر من مستولي گشت ودر آن حال مرا شعري در ذهن آمد

چون پشه پر گشت زند پيل را                        با همه تندي و زمختي كه اوست

ده زن اگردست دهنددست هم                       مي كنند از كله صد مرد پوست

چون شيخ اين شعر بر من بخواند في المجلس از دست بشدم .

?شيخ | 1385/11/12 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

روزي شيخ ما با جمعي از مريدان به كشتي نشستي و دريا رفتي . در ميانه راه كشتي به گردابي فتاد حايل و غرقه گشت وهمگان را نيز با خود به قعر دريا برد الا شيخ و مريدي كه موج آنان را به جزيره اي اندر انداخت . در آنجا قومي ايشان را به اسارت درآوردي . بزرگ آنان مر شيخ را گفت : به جنگل شويد و مرا ميوه اي آريد كه تا به حال نخورده باشمي وگرنه آن ميوه را به شما كارسازي نمايمي . پس شيخ و مريد به جنگل اندر شدند و پس از ساعتي باز آمدند . شيخ را خياري بود قلمي و مريد را خربزه اي بزرگ . رييس آنان بخنديد كه من از اين دو خورده باشم . و دستور داد تا آن ميوه ها به ايشان كار سازي كنند . نخست شيخ  را آماده كارمي كردند اما شيخ مي خنديد . بزرگ آنان تعجب نمودي و پرسيد يا شيخ از چه روي خندي ؟ شيخ گفت خنده ام به مريد است كه خربزه آورده است . چون اين سخن بشنيدند جملگي را وقت خوش گشت وايشان را آزاد نمودند تا به موطن عزيمت نمايند.

?شيخ | 1385/11/8 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

روزي جمعي از مريدان بر شيخ وارد شدند يكي از ايشان كه كهتر بود مر شيخ را گفت : يا شيخ مارا حكمتي گوي . شيخ سر بر كرد و در احوال ايشان نيك نگريست و گفت : از زنها همي شويد وگرنه همي شويد . مريدان را وقت خوش گشت و جملگي از دست بشدند .

?شيخ | 1385/11/7 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

روزي شيخ ما در مجلسي نشسته بود پاي در هم كرده و چهره گشاده و در باب محاسن نسوان سخن همي مي راند . مردي بر در بود چميده و بر خويشتن مي ژكيد ، پس عنان طاقت از كف بداد و مر شيخ را آواز در داد كه يا شيخ اين كه گفتي همه در باب رحمت بود از باب ذلت هم چيزي بگوي . پس شيخ بخنديد و گفت اي خام آن جهنمي است كه خود خواهيد ديد في الحال به اين بهشت ناديده دل خوش داريد . مرد بماند و جماعت جملگي از دست بشدند .

 
?شيخ | 1385/11/7 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

روزي شيخ ما با جمعي از مريدان در راهي مي رفت . جماعتي از نسوان بر ايشان ظاهر گشتند كه به سمت ايشان مي آمدند . شيخ تا ايشان را بديد در پس ديواري خزيد تكيده وبر خويشتن مي لرزيد و چهار قل مي خواند تا ايشان بشدند . يكي از مريدان مر شيخ را گفت يا شيخ اين چگونه شدن بود ؟ شيخ گفت : به حق كه ايشان از ملك الموت سخت ترند ، كه او به بار عمر مي گيرد وايشان به عمر جان و مال ، و مريدان جملگي از دست بشدند.

?شيخ | 1385/11/5 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر